آفتاب هشتم

نکند منتظرِ مُردنِ مایی آقـــا ...!

۱۳۰ مطلب با موضوع «دستنوشته های شخصی» ثبت شده است

سلام . خیلی وقته وبلاگ‌نویسی می‌کنم اون اوایل مطالب خوب کپی می‌کردم کم‌کم خودم مطلب نوشتم و گذاشتم، یکم حرفه‌ای شدم نقد می‌نوشتم ،داستان می‌گفتم، بعد که با افسران دات آی آر آشنا شدم کلیپ صوتی و تصویری یاد گرفتم . 

  به هر حال سعی می‌کردم مفید باشم ، به هر ترتیبی که شده!  

  عکاسی هم برای دل خودم شروع کردم اوایل خیلی ناشیانه ادیت میکردم و افکت میذاشتم بعد کم‌کم از وبلاگهای دیگه قالبهای قشنگ می‌دیدم  و ساعتها می‌نشستم و اون قالبها رو تغییر می‌دادم.      برای بعضی مطالبم انقدرررر غرق میشدم یادم میرفت خیر سرم فردا امتحان دارمُ استاد نمیاد وبلاگ‌نویسی ازم بپرسه!  روزهای سخت خوابگاهُ با  وبلاگم گذروندم نظراتو جواب می‌دادم نظر میذاشتم بعضی ها رو لینک می‌کردم حالا بماند که دلم می‌خواست بعضیا رو بلاک کنم ولی امکانش نبود :|   الان هم که بیان امکانشُ گذاشته ولی دیگه مثل قبل نیستم که با یک نظر بهم بریزم و برام مهم نیست، ۵ سال برای بزرگ شدن خیلی زیاده ، برای اینکه بدونی حتی کِی کلیک کنی کِی جواب بدی !  

صادقانه بگم با بعضی پستهام ساعتها گریه کردم برای بعضیاش خیلی وقت گذاشتم یادش بخیر اون موقعا که سیستم داشتم چقدر سخت بود الان تکنولوژی پیشرفت کرده و ما هم باهاش جلو رفتیم.  چقدر پدر و مادر گیر میدادن به ما که اینقدر نشینم پشت سیستمُ من گوش نمیدادم ،الان هم که کسی نیست بگه نیا ولی من مثل قبل نیستم.   روزها سپری شد و وبلاگم داره پیر میشه ، امروز نگاه کردم واقعا حس و حال عجیبی بهم دست داد درست مثل دفترخاطرات !  و جالبترین چیزی که دیدم این بود که مسئله شخصی شده محبوبترین مطلب :|  این نشون میده ما هر چقدر پشت کدهای  صفر و یک قایم بشیم مخاطب دنبال خود واقعی ماست نه شخص دیگه ای!   خب دیگه نتیجه اینکه من بااینکه دیگه مفید نیستم ولی وبلاگمو پاک نمیکنم چون خاطرات زیادی باهاش دارم ...جوانی کجایی که یادت بخیرررر، بیشتر اینستا میام ولی هیچی جای وبلاگِ خاک‌خوردمو نمی‌گیره، ممنون که خوندید :)


تا هستم ای دوست

ندانی کیستم!

روزی آیی به سراغم

می‌دانم آن روز نیستم...


من اامشب خیلی خوشحالم از اینکه به یک حاجت دوست‌داشتنیم رسیدم ، یک حاجت مهم یک دغدغه ی ارزشمند زندگیم . 

من امشب خواستم ادای مولام امیرالمومنینُ دربیارم ، خواستم یک لحظه مثل اون باشم خوب باشم!  یک لحظه خواستم انسان باشم  ☺


من امشب مادر شدم و خیلی اتفاقی مادر یک سید ...

سید بنیامین عزیزم از اینکه اشتباهی دستم روی اسمت خورد و انتخاب شدی ناراحت شدم ولی وقتی اسم کاملت برام پیامک شد قلبم به تپش افتاد آخه من همیشه دوست داشتم مادرِ سید بشم ولی نمیشم ... تو منو به این آرزوم رسوندی، ممنونتم.

پسرم ۱۰ سالشه ☺

همیشه تصورم این بود که هر وقت بخوام ازدواج کنم حتما میرم حرم و مولای رئوفمو دعوت می‌کنم . حالا که وقتش رسیده و من از روز ولادت مادر قدم به خانه‌ی دیگری می گذارم وقت نکردم که برم و کارت دعوت رو بندازم توی ضریح ...

اما مطمئنم اون مولای رئوفی که من دارم قدمش رو روی دو چشمانم میگذاره و محفل ما رو متبرک میکنه...
برای بی‌گناه برگزارشدنش دعا کنید :'(

دلم برای بخشهایی از گذشته ام تنگ شده، مثلا برای صفای باطن نوجوانیم برای نمرات ۲۰ دانش‌آموزیم ، برای کارهای فرهنگی جوانیم، برای ساخت کلیپ صوتی و یا تصویری حتی برای در کوچه دویدن‌های کودکیم  ... 

برای همه ی اینها تنگ شده :'(    دلم کمی گذشته می‌خواهد


+همانا انسان یک چیزیش میشه!









هر چه به دنبال تاریخچه اش گشتم دیدم که ولنتاین هیچ سند محکم تاریخی نداره ، در واقع بهانه ای برای دوست دختر و دوست‌پسرها شده! که با اهدای چند خرس و قلب پارچه ای و مسخره مثلا به هم ابراز عشق کنند!

 وگرنه برای هر انسان متاهل و متعهدی، هرروز روز عشق هست!

با یکی از دوستان درباره مراسم ازدواج صحبت می کردیم، بهش گفتم تو که هنوز وقت داری چرا انقدر نگرانی؟

گفت: کلاس رقص، و..... نرفتم هنوز! میترسم معلم رقص بدون حجاب بیاد منم غیرتیم! :|
گفتم: واقعا انتظار داری با چادر بیاد؟
و از ارقام و اعدادی که هنوز کم هست و چطوری جلوی فامیل و دوست و آشنا سربلند کنه ، مثلا اینکه ۴۵میلیون پول سرویس چوب شده هنوز روکشها مونده، یه وقت زشت نباشه...
خیلی برام خنده دار بود و یاد کابوسهای شبانه‌ام افتادم ، غرق شدم در افکار خودم و نگرانیهای خودم و از اینجا به بعد صداشو نمی شنیدم
 

میدونم اگر کسی بدونه افکارمو ، شاید توی دلش بگه ریاکار و یا هر چیز دیگه ای! پس ترجیح میدم فقط خودم باشم و خدای خودم و همون کسی که رضایتش و لبخندش تنها دغدغه ی من هست. و قطعاً در مجلسی که آلوده به گناه است نخواهد آمد!

ای امام رئوف دعا میکنم به حرمت حضورت، زندگی بی گناهی را شروع کنم.
همیشه بودی ، هستی، لطفاً باز هم باش.
آمین

خیییلی حال و هوای راهیان نور پیچیده توی شهرمون، وقتی که دسترسی ندارم میرم یک جای بهتر... دلم عجیب زیارت مولا رو می‌خواد...


وقتی در عرض چند دقیقه یک ساختمون ریخت یاد قیامت افتادم و ...این آیه برام تداعی شد


فَإِذَا جَاءتِ الصَّاخَّةُ * یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ * وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ * وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِیهِ *







 

یک مشکلی برام پیش اومد که خواب رو به مدت۲۴ساعت از من گرفت و سیل اشک بود که از سر ناچاری می‌ریختم ..
بعد از نماز صبح بدوبدو رفتم حرم! که دردمو دوا کنم ...  داشتم از غصه دق می‌کردم.   توی رواق نشسته بودم و به مولاجان دردمو می‌گفتم، همون لحظه یک خادم اومد منو دعوت کرد که برم جلسه حلقه معرفت که چندقدمی من بود شرکت کنم ، منبر جلوی من یک خانم روانشناس نشست و شروع به سخنرانی کرد و دقیقاً داشت در مورد درد من صحبت می‌کرد!  منم اشکامو پاک کردم رفتم پای منبر نشستم ...   انگار مولاجان داشت به من راه نشون می‌داد.
به نظرتون جالب نیست؟


الان حالم خوبه، همه چی خوبه، زندگی خوبه
برگرفته شده از صدای نور