آفتاب هشتم

نکند منتظرِ مُردنِ مایی آقـــا ...!

تا هستم ای دوست

ندانی کیستم!

روزی آیی به سراغم

می‌دانم آن روز نیستم...


من اامشب خیلی خوشحالم از اینکه به یک حاجت دوست‌داشتنیم رسیدم ، یک حاجت مهم یک دغدغه ی ارزشمند زندگیم . 

من امشب خواستم ادای مولام امیرالمومنینُ دربیارم ، خواستم یک لحظه مثل اون باشم خوب باشم!  یک لحظه خواستم انسان باشم  ☺


من امشب مادر شدم و خیلی اتفاقی مادر یک سید ...

سید بنیامین عزیزم از اینکه اشتباهی دستم روی اسمت خورد و انتخاب شدی ناراحت شدم ولی وقتی اسم کاملت برام پیامک شد قلبم به تپش افتاد آخه من همیشه دوست داشتم مادرِ سید بشم ولی نمیشم ... تو منو به این آرزوم رسوندی، ممنونتم.

پسرم ۱۰ سالشه ☺

همیشه پای یک مشهدی درمیان است.

نیازی به توضیح بیشتر هست یا بگم همش ما باید جور بقیه رو بکشیم؟ :))


همیشه تصورم این بود که هر وقت بخوام ازدواج کنم حتما میرم حرم و مولای رئوفمو دعوت می‌کنم . حالا که وقتش رسیده و من از روز ولادت مادر قدم به خانه‌ی دیگری می گذارم وقت نکردم که برم و کارت دعوت رو بندازم توی ضریح ...

اما مطمئنم اون مولای رئوفی که من دارم قدمش رو روی دو چشمانم میگذاره و محفل ما رو متبرک میکنه...
برای بی‌گناه برگزارشدنش دعا کنید :'(

یک بنده خدایی قبلا برای قضا شدن نمازش گریه می کرد

الان برای رنگ یک وسیله


فاتحه بخونید براش، خیلی گناه داره!


دلم برای بخشهایی از گذشته ام تنگ شده، مثلا برای صفای باطن نوجوانیم برای نمرات ۲۰ دانش‌آموزیم ، برای کارهای فرهنگی جوانیم، برای ساخت کلیپ صوتی و یا تصویری حتی برای در کوچه دویدن‌های کودکیم  ... 

برای همه ی اینها تنگ شده :'(    دلم کمی گذشته می‌خواهد


+همانا انسان یک چیزیش میشه!









برگرفته شده از صدای نور