آفتاب هشتم

نکند منتظرِ مُردنِ مایی آقـــا ...!
سلام،ممنونم که این مدت وبلاگمو همراهی کردید.
قسمت صوت و کلیپ وبلاگ مفیده بقیه مطالب فقط وقتتونو تلف میکنه.
التماس دعا


بعضی اتفاقها که در زندگی می‌افتد حتی می‌تواند اعیاد را هم یادآور خاطره‌ای تلخ کند.قربان سال۹۴ یادتان هست؟ در آن سال توسط آل سعود منحوس هزاران نفر بی‌پدر،برادر،خواهر،مادر و همسر شدند. می‌دانم شنیدن این خبر برای همه‌ی انسانهای آزاده تکان‌دهنده بود اما برای آنهایی که عزیزشان در سفر حج بود جور دیگر بود. حتی بعد از گذشت سه سال یادآوریش برایم سخت است. پدرم مسافر حج بود و ما بی‌خبر از او و حادثه پشت حادثه... اسامی مشابه شهدا می‌آمد و من هربار می‌مُردم و می‌دیدم از شهری دیگر است حال عجیبی بود و از طرفی نمی‌توانستم خدا را شکر کنم که پدرمن نیست چرا که او هم سایه‌بان خانه‌ای دیگر بود💔
حجاج آمدند و فرودگاه بدون مرثیه‌خوانی مملو از اشک و ناله بود. بانویی که دو چمدان را می‌کشید و بچه‌هایش با دیدنش به سر و صورت می‌زدند که چرا پدرمان نیست... برادری که برنگشت و پدری که مفقود شد.
اما پدر من برگشت و من حتی یک کلام صحبت نکردم فقط به آغوشش پریدم و گریه کردم نمی‌دانم اگر سرنوشت طور دیگری رقم می‌خورد چه می‌شد فقط می‌دانم این لکه‌ی ننگ هیچ وقت از تاریخ محو نخواهد شد.
جهت شادی ارواح مطهر #شهدای_منا #صلوات .
#السعودیة_تصد_عن_سبیل_الله
#السعودیة_مسؤولة_عن_ارواح_الحجاج

یک گوشه از خونه‌ش نشستم اومد کنارم نشست و سر حرفو باز کرد.

پرسید چی شده جوون؟ خسته به نظر میرسی،چی می‌خوای که یاد ما کردی :)

گفتم:یعنی ما دل نداریم، قلبم سنگِ سیاهه ولی گاهی دنبال نوره اومدم خودتونو ببینم من فقط شما رو می‌خوام.

صدای روضه ارباب منو به خودم آورد، شب زیارتیه آخه، دل ماهم که از سنگ نیست هفت سال دوری هم کم نیست.


+ندهد مهلت گفتار به محتاج کریم، گوش این طایفه آواز گدا نشنیده

گفتم که شکایتی بخوانم * از دست تو پیش پادشا من

کاین سخت دلی و سست مهری * جرم از طرف تو بود یا من ؟

دیدم که نه شرط مهربانی است * گر بانگ بر آرم از جفا من

گر سر برود فدای پایت * دست از تو نمی کنم رها من

جز وصل تو ام حرام بادا * حاجت که بخواهم از خدا من

گویندم از او نظر بپرهیز * پرهیز ندانم از قضا من

هرگز نشنیده ای که یاری * بی یار صبور بود تا من.

سعدی


این شعر من را یاد دوسال پیش در چنین روزهایی انداخت و به خود که آمدم صفحه گوشی را خیس از اشک دیدم.

اینکه من بیشتر از ربع قرن اجازه حضور در این دنیا را دارم برایم هیجان‌انگیز است. هر روز که می‌گذرد پخته‌تر می‌شوم هر آن ممکن است ته بگیرم و جزغاله شوم! با هر چیزی گریه نمی‌کنم و با هر حرفی نمی‌رنجم. هنوز ته‌مایه‌ای از لجبازیهای کودکی‌ام در من مانده و گاهی هم برای چیزهای کوچک دلم می‌شکند.
به ناکامی‌های دنیویم که فکر می‌کنم یاد پایان دنیا دلم را آرام می‌کند یاد یک جا به اندازه قدم که حتی نمی‌توانم پهلو به پهلو شوم! یاد تاریکی و تنهایی اول قبر مرا از تعلقات مادی‌ام جدا می‌کند و فکر جدایی از عزیزانم مرا با آنها مهربانتر از قبل می‌کند. روزی باید مقابل حضرت زهرا سلام الله علیها بایستم و پاسخگو باشم پس سعی می‌کنم همسر نمونه باشم تا شرمنده‌ی او نشوم. به چشمان تک تک شهدا نگاه کنم و بگویم برای اسلام چه کردم؟ پس پای آرمانهایم می‌ایستم. اما با همه‌ی اینها برای شبها و روزهای اول قبر که همه مرا رها کرده و منم و اعمالم فقط به یک چیز امیدوارم، و به شوق دیدار یک نفر تنگی و تاریکی قبر برایم شیرین است آن هم دیدار با مولا و سرورم امام رضا جان. او می‌آید و من بیشتر از ضربان قلبم به آمدنش یقین دارم، او سه بار می‌آید و در آن روزهای سخت همدم و مونس من می‌شود، من یقین دارم.همانطور که در رویا از او خواستم و آمد...

پ.ن) سال۹۴ روز ولادت مولاجان اولین روز شیفت خادمی من بود سومین سالگردش بر من مبارک است.
دعاگویتان هستم.

دو روز قبل که عکسهای عروسی یکی از افرادی که دنبالش میکنم را دیدم با خودم گفتم الهی خوشبخت شوند اما کاش در این اوضاع اقتصادی حداقل عکس منتشر نکنند تا آه دیگران دربیاید! چیزی نگفتم و سعی کردم از این مسئله عبور کنم اما به همسرم گفتم می‌دانم که انسان آزاده‌ای پیدا می‌شود که در این باره حداقل یک پست بگذارد و درست چندساعت بعد جناب حجت الاسلام صدرالساداتی همان عکسها را گذاشت و از پدر داماد که سفیر این خاک و بوم هست چندسوال پرسید و گفت در صورت پاسخ ذیل این پست اضافه می‌شود. سفیر محترم نه تنها جوابی نداد بلکه صفحه اینستاگرام خود را پاک کرد، پسر ایشان هم چندین بار پیام تهدیدآمیز به جناب صدرالساداتی داده و گفته که این مراسم با تخفیف هفتاددرصد بوده که ۵۰میلیون شده! و همچنین ماشین بنز عروس‌کشان هم مال صاحب تالار دانیال هست! و اضافه‌تر گفتند که پدرشان از دانمارک به تازگی آمدند و در عمل انجام شده قرار گرفتند وگرنه ایشان خیلی ساده‌زیست هستند. شما یک جستجوی ساده در اینترنت کنید و عمارت مجلل دانیال را ببینید با یک ضرب و تقسیم ساده محاسبه کردم که ۱۶۷میلیون پول تالار بوده که با هفتاددرصد تخفیف شده ۵۰ میلیون ناقابل! چرا یک عمارت به ایشان باید تا این حد تخفیف دهد؟ پشت این تخفیف چه رانت و منفعتی برایش دارد؟

بماند از مدعوین از عراقچی گرفته تا آهنگرانِ پسر و خاندان اشراقی و خمینی! که خدا امام را رحمت کند چه خاندان ناخلفی و نابهنجاری پشت سر او قایم شدند.

بماند القصه اینکه حقیر سراپاتقصیر این دو روز به فکر خودم بودم و اینکه چگونه یک وام ۵۰میلیونی با بهره کم گیرم بیاید که بتوانم خانه بخرم. شما بگویید چطور؟

برگرفته شده از صدای نور