آفتاب هشتم

نکند منتظرِ مُردنِ مایی آقـــا ...!

گفتم که شکایتی بخوانم * از دست تو پیش پادشا من

کاین سخت دلی و سست مهری * جرم از طرف تو بود یا من ؟

دیدم که نه شرط مهربانی است * گر بانگ بر آرم از جفا من

گر سر برود فدای پایت * دست از تو نمی کنم رها من

جز وصل تو ام حرام بادا * حاجت که بخواهم از خدا من

گویندم از او نظر بپرهیز * پرهیز ندانم از قضا من

هرگز نشنیده ای که یاری * بی یار صبور بود تا من.

سعدی


این شعر من را یاد دوسال پیش در چنین روزهایی انداخت و به خود که آمدم صفحه گوشی را خیس از اشک دیدم.

اینکه من بیشتر از ربع قرن اجازه حضور در این دنیا را دارم برایم هیجان‌انگیز است. هر روز که می‌گذرد پخته‌تر می‌شوم هر آن ممکن است ته بگیرم و جزغاله شوم! با هر چیزی گریه نمی‌کنم و با هر حرفی نمی‌رنجم. هنوز ته‌مایه‌ای از لجبازیهای کودکی‌ام در من مانده و گاهی هم برای چیزهای کوچک دلم می‌شکند.
به ناکامی‌های دنیویم که فکر می‌کنم یاد پایان دنیا دلم را آرام می‌کند یاد یک جا به اندازه قدم که حتی نمی‌توانم پهلو به پهلو شوم! یاد تاریکی و تنهایی اول قبر مرا از تعلقات مادی‌ام جدا می‌کند و فکر جدایی از عزیزانم مرا با آنها مهربانتر از قبل می‌کند. روزی باید مقابل حضرت زهرا سلام الله علیها بایستم و پاسخگو باشم پس سعی می‌کنم همسر نمونه باشم تا شرمنده‌ی او نشوم. به چشمان تک تک شهدا نگاه کنم و بگویم برای اسلام چه کردم؟ پس پای آرمانهایم می‌ایستم. اما با همه‌ی اینها برای شبها و روزهای اول قبر که همه مرا رها کرده و منم و اعمالم فقط به یک چیز امیدوارم، و به شوق دیدار یک نفر تنگی و تاریکی قبر برایم شیرین است آن هم دیدار با مولا و سرورم امام رضا جان. او می‌آید و من بیشتر از ضربان قلبم به آمدنش یقین دارم، او سه بار می‌آید و در آن روزهای سخت همدم و مونس من می‌شود، من یقین دارم.همانطور که در رویا از او خواستم و آمد...

پ.ن) سال۹۴ روز ولادت مولاجان اولین روز شیفت خادمی من بود سومین سالگردش بر من مبارک است.
دعاگویتان هستم.

دو روز قبل که عکسهای عروسی یکی از افرادی که دنبالش میکنم را دیدم با خودم گفتم الهی خوشبخت شوند اما کاش در این اوضاع اقتصادی حداقل عکس منتشر نکنند تا آه دیگران دربیاید! چیزی نگفتم و سعی کردم از این مسئله عبور کنم اما به همسرم گفتم می‌دانم که انسان آزاده‌ای پیدا می‌شود که در این باره حداقل یک پست بگذارد و درست چندساعت بعد جناب حجت الاسلام صدرالساداتی همان عکسها را گذاشت و از پدر داماد که سفیر این خاک و بوم هست چندسوال پرسید و گفت در صورت پاسخ ذیل این پست اضافه می‌شود. سفیر محترم نه تنها جوابی نداد بلکه صفحه اینستاگرام خود را پاک کرد، پسر ایشان هم چندین بار پیام تهدیدآمیز به جناب صدرالساداتی داده و گفته که این مراسم با تخفیف هفتاددرصد بوده که ۵۰میلیون شده! و همچنین ماشین بنز عروس‌کشان هم مال صاحب تالار دانیال هست! و اضافه‌تر گفتند که پدرشان از دانمارک به تازگی آمدند و در عمل انجام شده قرار گرفتند وگرنه ایشان خیلی ساده‌زیست هستند. شما یک جستجوی ساده در اینترنت کنید و عمارت مجلل دانیال را ببینید با یک ضرب و تقسیم ساده محاسبه کردم که ۱۶۷میلیون پول تالار بوده که با هفتاددرصد تخفیف شده ۵۰ میلیون ناقابل! چرا یک عمارت به ایشان باید تا این حد تخفیف دهد؟ پشت این تخفیف چه رانت و منفعتی برایش دارد؟

بماند از مدعوین از عراقچی گرفته تا آهنگرانِ پسر و خاندان اشراقی و خمینی! که خدا امام را رحمت کند چه خاندان ناخلفی و نابهنجاری پشت سر او قایم شدند.

بماند القصه اینکه حقیر سراپاتقصیر این دو روز به فکر خودم بودم و اینکه چگونه یک وام ۵۰میلیونی با بهره کم گیرم بیاید که بتوانم خانه بخرم. شما بگویید چطور؟

دوران ارشد پیش هر استادی که برای پایان‌نامه می‌رفتیم اولین سوالش این بود مجردی یا متاهل؟ راستش من برایم این سوال خیلی حس بدی داشت و همچنین از طرف مردان جوان چندش‌آور بود. به محض شنیدن این سوال که چرایش برایم مهم نبود و از انتخاب آن استاد منصرف می‌شدم، این بود که تمام هم‌کلاسی‌هایم استادراهنمایشان را انتخاب کردند و سر من بی‌کلاه ماند.

چرایی این سوال این بود که آنها معتقد بودند دانشجوی متاهل فقط به فکر نامزدش هست و درس نمی‌خواند مقاله نمی‌دهد و اینطوری آنها هم استادیار و دانشیار باقی می‌مانند. یکی از همین اساتید که دانشیار بود به همکلاسیم گفته بود حق ازدواج کردن نداری تاریخ عقدت را خودم تعیین میکنم ولی اتفاق افتاد و ازدواج کرد  از ترس استادش قبل جلسات حلقه را از دستش در می‌آورد!!!  به دیگری که بچه داشت کلا گفته بودند ما تو را نمی‌خواهیم و هیچ کسی قبولش نکرد!یکی از دانشجویان دکترا که آقا بود هم کار میکرد و هم درس میخواند و سر کلاس معمولا چرت میزد میگفت میترسم ازدواج کنم که هم آن دختر را بدبخت کنم و هم خودم را!

جامعه فرهیخته‌ی ما چنین نگرشی دارد و شاید همین نگرش علت پنهان بالا رفتن سن ازدواج دانشجوهای تحصیلات تکمیلی باشد.



این شبها وقتی بیرون را نگاه می‌کنم چراغ خانه‌ها خاموش است مگر یک چراغ، آن هم آشپزخانه است. معلوم است بانویی در حال پختن سحری است در حالی که بقیه اعضای خانواده خواب هستند من عاشق این لحظات نابم هرچند واقعا گاهی ساعتهای طولانی روزه بی‌رمقم می‌کند. یک بانو که ازقضا همسر طلبه هم هست این کارها را ظلم به زن می‌داند صفحه‌ی اینستاگرام جالبی هم دارد این را گفتم که بدانید غیبت نمی‌کنم 🙂 بلکه مطالبش با چندین هزار دنبال کننده لایک می‌شود، جدای از این طرز تفکر داشتم به این فکر می‌کردم چرا نسل‌های قبل از ما چندین برابر حجم کار بیشتری داشتند اما هیچ وقت خسته نشدند و غر نزدند؟  البته که خانه‌داری سخت است مخصوصاً تحمل نگاه اقتصادی جامعه با همه چیز تلخ است وگرنه بیهوده نامش جهاد نبود. آیا می‌توان این را به تغییر سبک زندگی توسط غرب مرتبط کرد؟

هروقت از راهی که انتخاب کردم خسته میشوم به گذشته ام فکر میکنم و آرزوهایی که داشتم.مثلا میگفتم کاش من هم زمان جنگ بودم تا کنار مادرم مشق صبر می‌کردم یا آرزو داشتم زندگیم چنین و چنان باشد خانه‌ام در خرمشهر باشد تا آبادش کنم! وقتی نوشته‌های نوجوانیم را می‌خوانم بغض می‌کنم و با خود می‌گویم: " چی بودی چی شدی!"

اینجاست که نوشتن ارزشمند می‌شود چرا که انسان سیر صعودی یا نزولی معنویتش را می‌سنجد گاهی باعث ننگ است و گاهی موجب افتخار...

خدا نخواست که من آن زندگی موردنظرم را داشته باشم چون ظرفم کوچک بود و خواسته‌ام بزرگ " لایکلف الله نفساً الا وسعها" اما می‌توانم در همین جایی که هستم با همین روحیات و با همین امکانات بهترین باشم، بهترین همسر،بهترین مادر...دشمن اگر من را تحریم اقتصادی، دارویی، هسته‌ای کند حتی اگر روزی از همه هستی‌ام دست بکشم نمی‌گذارم من را تحریم کند،نمی‌گذارم فکرم،دینم،فرهنگم را استحاله کند.

من شهیدپرورم.

توکلتُ علی الله


در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم / سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

برگرفته شده از صدای نور