- ۲۷ آبان ۹۴ ، ۱۹:۵۹
- ۰ نظر
چند وقتیست که هر کاری می کنم فقط برای توست...
به خاطر تونمی شنوم
نمی بینم
نمی خواهم
ایمان دارم که مرا
می شنوی
می بینی
می خواهی
زمین هنوز نم بارون داشت .. نسیم خنکی می وزید. هوا بهاری بود و حرم خلوت!
روی فرشها نشستم و زیارت نامه خوندم.
صدای خنده ی چندتا بچه که اونطرف تر روی فرشها دراز کشیده بودن و غلت می زدند، توی صحن می پیچید.
یادش بخیر بچه که بودم هر وقت خلوت بود با برادرم روی فرشها دراز می کشیدیم و به آسمون نگاه می کردیم.
می گفتم: قبول داری آسمون حرم از همه جا آبی تره! داداش هم تایید می کرد .
بعد یک چندتا کبوتر هم نزدیکمون روی فرشها میومدند و نوک می زدند به فرشها!
برادر هم می دوید سمتشون .. دوباره می خندیدیم و بازی می کردیم.
گاهی وقتها هوا سرد بود چندماه حرم نمیومدیم ، بابا و مامان میگفتن سرما می خورید!
بعد توی تلویزیون که حرمو نشون میداد یک کوچولو دلم حرم می خواست .
امروز حرم، هوای کودکیهام رو داشت...
همون وقتایی که اگه یک ذره دلم تنگ میشد از روی صداقت و یکرنگی بود...
همون وقتایی که روی فرش دراز می کشیدم و به گنبد آبی مسجد گوهرشاد نگاه می کردم!
همون وقتایی که وقتی به مولا سلام می دادم انتظار داشتم جوابمو بده و منتظر می موندم!
اگه دوباره برگردم به اون زمان..دلم بیشتر برای مولا تنگ میشه..
خوشحالم که بزرگ شدم و منو برای خادمی خودت انتخاب کردی امام رئوفم♥
من از کودکی عاشقت بوده ام...
متن و عکس: خادم امام رضا علیه السلام/ رضوی / 21آبان94
چهره ی خسته ای داشت.
اضطرار از صورتش پیدا بود .
بعد از سلام و خداقوت، گفت : «دخترم! من مسافرم.. میخوام برم امروز .. تو خادمی .. نظرکرده ی آقایی... بهش بگو دخترمو شفا بده ... »
و بعد اشک توی چشماش جمع شد!
ادامه داد: « شما پاکید! مگر به دعای شما گره ما باز بشه...»
خادم شرمنده شده بود ..
به زائر گفت: « حاج خانم، من یک نوکر بیشتر نیستم، اما چشم .. هربار که برای خدمت میام ، شفای دخترتون رو از مولا میخوام.»
..............
خداوند ستارالعیوب است، و ائمه ی معصومین علیهم السلام تجلی صفات خداوندی هستند.
منِ عاصی از نوکری تو عزت یافتم...
خدآیا به تو پناه میبرم که ظاهرم در برابر دیده ها نیکو و درونم در آنچه که از تو پنهان می دارم زشت باشد و بخواهم با اعمال و رفتاری که تو از آن آگاهی توجه مردم را به خود جلب نمایم و چهره ظاهرم را زیبا نشان داده با اعمال نادرستی که درونم را زشت کرده به سوی تو آیم تا به بندگانت نزدیک و از خوشنودی تو دور گردم. نهج البلاغه حکمت 276
عکس و متن : رضوی
دردهــایــم را بــه هــر کســی که گفتــمــ
دستــِ دلــم را رو کــرد!
روزی دیــگر ، دردمـ را ملعبــه ی خود ساختــ ...
وَ ...
ریشخنـــدم کرد..!
امـــا من گــوهــری را یـــافتمـ ..
که مــونســی دلســـوز
پــدری مهــربان
وَ برادری همــدل استــــ... (1)
دردهــآیم را با رشته ای از اشکــــ بــه هــمــ مــی بــافــم و بـرگــردنــم مــی آویــزمـ
تـــا مبــادا کســی از آن بــاخبــر شــود
رشتــه، سنگیــن کـه مـی شـود...
خــودش مــی گوید بیــآ... بــآ گوش هــآی خودمــ می شنومـ نــدای دعوتــش را..(2)
بــه پـابوسش که می رومـ
خودش گردنبند اشکــ را از گردنمـ بــاز مــی کند...
دردهــایمـ را بــه جــان مــی خــرد و مــرا رهــا مــی کند...
بــه کســی نمــی گویــد که هیـــچ
التیـــام همــ مــی دهد...
وقتـــی از پیش او بــازمــی گــردمـ...
نه دردی دارمـ...
نه اشکی...!
ولــی دلــی دارمـ..
عاشــق تر از همیشــه...
من دُچــآر او شــده امــ ای مــردمــ..!
پ.ن)
1.
اَلْاِمَامُ اَلْاَنِیسُ الرَّفِیقُ وَ الْوَالِدُ الشَّفِیقُ وَ الْاَخُ الشَّقِیقُ
امام مونسی دلسوز، پدری مهربان و برادری همدل است.
مسند الامام الرضا علیه السلام / ج 1/ ص 69
2.
آقا ! پدرم ! برادرم ! مولایم !
هر روز به شوق دیدنت می آییم
امروز تو را حلقه به گوشم که شود
لبریز صدای روشنت فردایم
متن و عکس: رضوی
«من در نطنـز با شب بیـداری،
با کار مضاعـف،
با دوری از زن و بچـه،
با غنی سـازی،
با پیشرفـت در انرژی هستـه ای،
با یـو سی اف،
با فلان فرمـول شیمیـایی
و با نمـاز شب کنـار لولـه های آزمایشـگاهی،
مشغـول مبـارزه دیگـری با فتنه هستـم»...
این جمله از شهید مصطفی احمدی روشن است،
نوشته شده در همان سال هشتاد و اشک . . . !
همان سال رویایی . . .
نثار روحشون پاکشون *اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم*...
امام خامنه ای: «بسیج شجرة طیبّه و درخت تناور و پرثمری است که شکوفههای آن بوی بهار وصل و طراوات یقین و حدیث عشق میدهد.»
تقدیم به همونایی که اگه نبودن آزادی نداشتیم .. البته آزادی نه به اون معنایی که بعضیا میگن !
همونایی که ادعایی ندارن ولی در صحنه حاضر هستند تا سیدعلی لب تر کنه اولین نفرات هستن که خودشون رو فدا می کنند...
تقدیم به بسیجی شهید حسین فهمیده که به خاطر دفاع از دین رفت زیر تانک
تقدیم به بسیجی شهید علم الهدی که ندای هل من ناصر حسین رو لبیک گفت
تقدیم به بسیجی شهید بهنام محمدی که فقط سیزده سال داشت اما مردانه جنگید...
تقدیم به همه ی مردان بی ادعا...
یک زمانی بود می گفتن : «توپ، تانک، بسیجی دیگر اثر ندارد!»
همونایی که این شعار رو می دادن یادشون رفته بود که بسیجی زیر تانک میره تا حرف رهبرش رو زمین نمونه! ولی بعد از هشت ماه دفاع مقدس (فتنه 88) دیدند بسیجی یعنی جان بر کف... و نقشه هاشون نقش برآب شد...
«و مکروا و مکرالله والله خیرالماکرین »
روزت مبارک بسیجی ...
اینکه دلتنگ توام اقرار میخواهد مگر؟
اینکه از من دلخوری انکار میخواهد مگر؟
وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش
دل بریدن وعده دیدار میخواهد مگر؟
عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق میشویم
اشتباه ناگهان تکرار می خواهد مگر؟
من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق تواند
لشکر عشاق پرچمدار می خواهد مگر؟
با زبان بی زبانی بارها گفتی:"برو"!
من که دارم میروم! اصرار میخواهد مگر؟
مهدی مظاهری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به شدت دلتنگ هوای کربلا هستم ... ولی یار نمی طلبد .. چاره چیست؟